، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمدحسین

تو پر از احساسی

سلام مامان خیلی ناز شدی خیلی دل میبری...خیلی مهربون شدی ... انگار پاتو که گذاشتی تو ماه 9 خیلی بزرگتر شدی...کارات،ابراز احساساتت ،همدلیات ،مهربونیات ،حرفات،خنده هات،همه و همه عمیق تر شدن...تو خوب میدونی چطور بهم بفهمونی مامان دوست دارم و من رو از خودم بیخود کنی...خنده هات زندگیمونو شیرین کرده عسلم خیلی دوست دارم محمدحسینم... تو پر از احساسی صبح که خوابوندمت عروسک جوجه اردکتو بغل کردی و خوابیدی دیشبم تو بغل خرست ناز خوابیده بودی مهربونم...معصوم مث فرشته ها یه خواب ناز رفته بودی.   اینم مواد سوپ امروزت عزیزم نوش جونت   سوپ...
6 آبان 1392

عید غدیر در اصفهان

شب عید از تهران به سمت اصفهان راه افتادیم محمدحسین بیدار بود اما هنوز به عوارضی نرسیده بودیم که خوابید عوارضی قم برا نماز ایستادیم که محمدحسین بیدار شد قربون اخلاقش برم که بیدار که میشه پامیشه میخنده تو راه سوپشو دادم و با عروسکش سرگرمش کردم تا برسیم مدام شیطونی میکردی با یه کشک سرتو حسابی گرم کردم تا کشک می افتاد جیغ میزدی اول رفتیم خونه خودمون باباحسین و مامان فاطمه دلشون برات یه ذره شده بود بعد هم رفتیم خونه بابایی مامان نرگس هم دلش خیییییییییلی برات تنگ شده بود  مامان نرگس یه لباس خییییییییلی خوشگل برات بافتند دستشون درد نکنه اینم عکسش شب همونجا خوابیدیم ...
5 آبان 1392

هشتمین ماهگرد

محمدحسینم هشت ماهه شد امروز یه شیطونی جدید کردی رفتی زیر روروئک! وای که چقدر از دستت خندیدم یعنی بالش گذاشتم  که نری اونطرف ولی ماشالا تو آخرش یه راهی پیدا میکنی تو شکست ناپذیری!   میخاسم برات کیک بپزم اما تازه از اصفهان اومده بودیم و خسته بودم نفسم ببقشید ...
5 آبان 1392

محمد حسین ،مسافر کوچولو

از اونجاییکه شما کلا اهل سفری و به قول بابایی نصف عمرت در سفر بودی تا الان کلی سفر رفتی سفرهای شما دو دسته ان: یک: توی شکم مامان دو : وقتی به دنیا اومده بودی از اولین سفرت میگم تو شکمم که بودی و هنوز یه فندق هم نشده بودی هر هفته میرفتیم اصفهان .. تهران... اصفهان ... تهران بعدش شد دوهفته یه بار و از بهمن ماه اومدیم اصفهان که موقع به دنیا اومدنت تنها نباشیم یه سفر با باباحسین رفتیم یزد تا برا دانشگاهم مرخصی رد کنم آخه حالم خوب نبود و اصلا نمیشد برم حالا هم در مرخصیم و انشالا از مهر سال 93 دیگه انتقالی میگیرم و میرم سر کلاس. یه سفر شمال رفتیم خونه دوست بابایی ، عمو عباس. یه سفر...
4 آبان 1392

آغازی برای نوشتن

  سلام محمد حسینم    امروز شما 7 ماه و 27 روزته و من بالاخره برای شما شروع کردم به نوشتن... خیلی وقت بود که دلم میخواست برات بنویسم از خودت از خودمون ... اما میدونی که مامانم، من تهران دست تنهام خیلی کار داشتم و نمیرسیدم شما هم که ماشالا الان با سرعت نور چهار دست و پا میری پنج تا مروارید خوشجل داری و هرجایی میرسی میخای پاشی وایسی خلاصه بلا شدی و من با چشمان عقابی معروفم باید مراقبت باشم عزیزم تازه حرفم میزنی جیگر طلا اینقد قشنگ که حس میکنم همش مفاهیم فلسفی داره اگگگددگد...که تفسیر و ترجمه این جملات از فهم مجلس خارجه   الانم شما خوابی اینقدر ناز خوابیدی که دلم میخواد بغلت کنم و ببوسمت.البته ا...
29 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد